داره خاک میخوره اینجا هم ... مثل همه زندگیم . مثل همه تمام من و همه سرنوشت

محتوم من .  

حرفی برای گفتن نیست ... یعنی حرفی هست اما حرفهای گفتنی نگفتنی شده  .

 ولی حرفهای نگفتنی بس شنیدنی است و محتاج گوشی برای شنیدن .

ولی نه محتاج زبانی برای گفتن . شنیدنی ها همیشه گفتنی ها نیست . بعضی وقتا

نگفتنی هاست .

چشام خسته اس ...

تنم خسته اس ...

اما با همه اینها دارم رنج حمل صلیب مصائب مادری رو شیرین و بغض دار و آهسته و

آهنگین به دوش میکشم ... سسسسسسخت مثل زایش و شیرین مثل آغوشم .

چه قدر گریه سهم ما مادرای بدبخته که دیگه نمیدونیم و گیج شدیم که دیگه چه جوری

باید بچه هامون رو تربیت کنیم که نه لاابالی و ملنگ باشند و نه اون قدر جدی که سودای

 بهتر کردن دنیا به سرشون بزنه .

شاید واقعا تقصیر ما مادراس که دیگه نمیدونیم و یا شاید نمیتونیم که بچه ها رو یه

جوری بپرورونیم که نه سر سبزشون به خاطر زبان سرخشون بر سر دار بلند بشه  و

نه هرزه بی قید و بی تفاوت و یا نون به نرخ .... یا رذل و کثیف و ... باشند

ممممممممممممرد بشن پسرک هامون و شیییییر زن بشن دخترامون ( کاش میشد

اینجوری بچه تربیت کرد ) همین و فقط همین

/ 6 نظر / 8 بازدید
نیلوفر

ایشالله می شن. انقدر دپرس نباش عزیزم.

کتایون

عاشق این حس مادرانه ی توام عزیزم کاری از دست من و تو ساخته نیست