پسرک را دیشب یا توهم برداشته بود یا چشم بصیرت یاری میکرد .
در اتاق خودش نشسته بودیم و نگاههای مادر و فرزندی رد و بدل میکردیم
و دل و
قلوه میستاندیم
که یهو به من گفت اون بالا رو نگاه کن و با انگشت اشاره سقف
را نشان داد . من نگاه کردم ...
بعد با لهجه فصیح بچگی گفت :چه باخاله ( همون باحاله خودمون ) نه ؟
من :![]()
باز هم من : بچه این سقفه , آسمون کجا بود ؟
بچه : نع , من آشمونو میبینم , تو نمیبینی ؟
و من به سقف کوتاه اتاق و لامپ کم سوی وسطش نگاه کردم و با خودم فکر کردم که
کاش من هم آسمان را به همین راحتی ببینم . پسرک فقط کافیست اراده کند تا ببیند و
من برا ی دیدن ندیدنیها به هزار برهان دلیل محتاجم .
بیخود نیست میگویند بچه ها به خدا نزدیکترند .
چون به یک سرانگشت اراده خویش کائنات را محیا میکنند .
ولی چشمان من مدتهاست کم سوتر از آن شده که از جلو پایم آن طرف تر و از
سقف اتاقم بالاتر را ...
بعدانوشت :نخواهم بید چند روزی , به قصد مات کردن کیش .
تلفیق لیلا حاتمی با حامد بهداد تلفیق خیلی قشنگتریه از مثلا تلفیق لیلا با بهرام رادان
من این زوج رو بیشتر از اون یکی پسندیدم .......با شوهرش ولی خوب از همه اینها
بهتره به نظر من ......
هر شب تنهایی رو مفت و مجانی رفتیم و وقتی دراومدیم من خیلی از مفتی بودنش
خوشحال بودم گر چه به اون مزخرفی که بعضیا میگفتن به نظر من نبود و چند تا صحنه
تاثیر گزار هم داشت .....
اما خوب همه اینا خیلی مهم نبود چون من از اول تا آخر این فیلم قربون صدقه حامد
بهداد میشدم. راستش من از این بازیگر خوشوم میه .
(مخصوصا با این گریم , حالا میگم چرا )
یعنی به نظر من غیر مشهدی بودنش هیچ ایراده دیگه ای نداره
اما یه چیزه دیگه که مدتهاست تو دلم دلمه بسته و بعضی وقتا منو حسرت خور میکنه
اینکه من وقتی مجرد بود و حتی حالا که سالهاست متاهلم همیشه دوست داشتم
جفتم یه همچین تیپی داشته باشه ....نمیتونم خیلی توضیح بدم که چی تو دلم بوده و
هست اما همیشه از این پسرایی که مو مشکین و یه ته ریش دارن ( اینش خیلی
مهمه ) اغلب بیشترشون عینکین و تو نگاه اول شبیه این بچه مذهبیای تحصیل کرده
دیده میشن (یعنی تلفیقی از پایبندی به یه سری اصول مذهبی با تحصیلات عالی )
دیدین بعضیا تو همون نگاه اول شبیه مردایی دیده میشن که به یه اصولی
پایبندن ؟ صورتهای خواستنیی دارند و در همون نگاه اول آدم ناخوداگاه این طور به
بنظرش میاد که این آدم خیلی قابل اعتماده و میتونه تکیه گاه مطمئنی باشه و خوش به
حال اون کسی که این تکیه گاهشه .....
نه هیچ وقت برا همسری هیچ علاقه به این تیپ های مثل گلزار یا رادان یا نواب صفوی یا
چه میدونم همین مکش مرگ ماهایی که تازه مد شدن نداشتم. ..اوووووق .
نه من این طوری میپسندم یه خورده مذهبی و البته نجیب با کمی روشنفکریه
مخصوص انواع تحصیل کردشون . در عین حال یه خورده شر وشیطون و رمانتیک ...
باهوش و یه خورده بیشتر از یه خورده هم توپولی ....از این هیکلای کار شده
و عضلانی هم بدم میاد من توپولی میپسندم
( خوب احتیاج به توضیح هم نیست دیگه لابد که اگر دیدین تا چند وقت دیگه ازم خبری
نشد در حال طلاق داده شدنم و یعنی بهتر بگم در حال طلاق داده شدنم , هستند )
این یه چیزه خیلی دلی بود که نوشتم . تا حالا یادم نمیاد به کسی در این مورد حرفی
زده باشم . اونایی که زنن میفهمن که از آرزویی که دوست داشتی اگه حرف نزنی
کم کم به مرور زمان تبدیل میشه به یه بغض ....برا همین فکر کنم خوب کاری کردم از
یکی از بزرگترین علاقهای تبدیل به حسرت شده ام نوشتم.........خوب شوهر من خیلی
اونی نیست که بشه اینجوری توصیفش کرد . البته تقصیر اون نیست , تعداد این آدما
خیلی کمه . مدتهاست که دیگه ندیدم یا تک و توکی دیدم . این نسل
قات زده تو این مملکته ... . یه همچین آدمایی کمیاب شدن مثل هر چیز قابل اعتماد
کردن دیگه ای .
بعضی وقتها که از این موجودات بی در وپیکره انسان نما میبینم با خودم فکر میکنم آخه
این دختره به چه حسابی به این اعتماد کرده و زنش شده یا دوست شده
باهاش ....الانم دیگه از خستگی چشام تقریبا جایی رو نمبینه بنابراین اگه زرت و زورت
دیگه سر این موضوع داشتم میزارم برا بعدا .............
زرت و زورت نوشت : اینا غریزه منه حتی اگه احمقانه و زشت و ... به نظر
بیاد . اما چه کنم غریزه منه .
( به قول دکتر که تو هبوط تا جایی که یادمه یه همچین جمله ای داره که نقل به مضمون
میکنم که :خدا گفته در بیان دینتون حیا نکنید . حالا این دینه منه ... ) حالا اینم غریزه
منه پس من پاش وایمیستم و حداقل ازاصالتش دفاع میکنم .
من یک زن کاملا معمولیم با قریحه و غریزه کاملا معمولی که سعی در به کمال و تعالی
رسوندنشون رو هم اصلا ندارم .
این غریزه ها چه اصلی و چه فرعی چه ممنوع و چه مباح چه عصیان گونه و سرکش و
چه هذیان گونه و وحشی چه ل خت و چه ماخوذ به حیا ماله منه .
بعضیاش رنگ و بوی بغض گرفته و بعضیاش حسرت . بعضیاش رنگ دلتنگی گرفته و
بعضیاش تام و تمام یک مادره و ... .
اگه اینجا مینویسمشون برای اینکه هیچ وقت تو دنیای دهدهی و 0 _ 9 نمیگمشون اما
اینجا تو دنیای صفرا و یکا که کسی منو نمیشناسه خیلی راحت میتونم یله بشم .
همش که نباید از ته و بالای بچم یا قد و بالای شوهرم بگم که . من یه زنم . با تمام
وجودم این مادگی رو بدوش میکشم .
من حاوی همه گونه احساسات سرکوب شده و مزخرف و ... هم هستم که
بویی که از کمالات معنوی و تعالی روح انسانی نبردن هیچ , خیلی هم مایه آبروریزم
هستند . اینجا از همشون میگم چون غریزه خانوم کاربردش برای من همینه .....
(شما هم به بزرگواری خودتان ببخشیدش , غریزه خانوم است دیگر . زن است و ناقص
عقل . گاهی اوقات حرفی از روی نادانی میزند)
ضمن اینکه فکر کنم اون شب از خستگی مفرط , خوب نتونستم بنویسم , که این طور
تداعی شده که بحث یه بازیگر بوده . نع , اون نوع سیستمی که توصیف کردم بود, ضمن
اینکه گریم اون بازیگر هم شبیه ... . منظورم اون بازیگر نبود , داشتم از کاراکتر یا یه تیپ
به خصوص حرف میزدم
به مسئول یه جشنواره گفتن : داورات کو ؟
گگگگگگفت : ...... چی گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خودش به من گفت ..... آ بیا ....چچچچچی گفت ؟
در گوش من گفت ....... ( همه با هم ) ....چی گفت ؟
یواش به من گفت ...... چی گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟
گگگگگفت : بعدا میگم !!!!!!!!!!!
هوا خوب است پس ما هم خوبیم .........
اصلا مگر میشود در اوج زمستان این همه خوب باشد این هوا ......
برایم هر روز تداعی بهار میشود و من حضضضضض میکنم
ملالی نیست جز دوری باران.....که اگر میبارید ...... باهارمان چه باهار دلی میشد
دارم به شک میرسم که این همه باهار در چله بزرگه زمستان چه میکند ؟ که این بار به
کوری چشم کیست ؟؟؟؟؟؟؟
بچگک به نهایت کثافت داشت نزدیک میشد که ما نیت کردیم برا رفع
کثافت ببریمش حموم .خوب دلمان به حالش سوخت به خاطر اون همه
کثیفیش .....
بچگک از حموم همونقدر میترسه که ننش از مادرشوهر
احساس میکنم هر وقت میخواد بره حموم احساس گوسفند قربانی رو
داره که به مسلخ میبرندش و از خیلی بچگیش تا الان هیچ فرقی نکرده
بهانه اما اینکه : چشام میشوژه و...
به فلاکت بردمش اونجا هم انقدر باهاش راه اومدم که برا اولین بار
در تاریخ جگر سوز استحمامش نه چشمش سوخت و نه گریه کرد
و چون گریه نکرد من خوشحال از عملیات پیروزمندانه فکر کردم یک بار
هم که شده از کسوت یه مادر شقیق القب و جلاد بیرون آمدم دیگه
لابد در نظرش .....
اما پسرک بعد از بیرون اومدن گل بشور و کثیف تر از قبلش اولین
حرفی که عوض دستت درد نکنه زد این بود که : مامان خیلی نامردی
عبژی, بیب, بیب, پوستتو میکنم ...
خوب اینکه این بچه با این رویه ای که در پیش گرفته در آینده بسیار باعث
خرسندی و عاقبت به خیری من و باباش میشه چیزیه که از مدتها پیش
کاملا برام مسجل شده .
.نمونه های خیلی از این افتخار آمیزترش هم در خانواده و دوست آشنا
زیاد موجوده ... شایدم تقصیر ما ننه باباهاس که دیگه مثل ننه باباهامون
بلد نیستیم بچه تربیت کنیم برا همین هم هست که اغلب بچه ها لوس
و ننر و بیتربیت و بچه پررو و پر توقع ... شدند . یک مصداق بارز و عینی
و لاغر مردنی هم بچگک من
هیچ کس شاید به اندازه من ضربات مهلک حجاب اجباری بر تن و جان و روح دینش
فرود نیومده باشه . هیچ کس شاید به اندازه من به اجبار و اکراه و بی اعتقادی چادر
سرش نکرده باشه .....هیچ کس شاید به اندازه من احساس پرنده بلند پروازی
که بالهاش رو چیدند درک نکرده باشه .....
هیچ کس شاید به اندازه من حقارت اون اسب لنگ رو که به گاری پهن کشی وصله و
هر روز برا ی اندکی طویله و علف منت بدترین باربری ها و شقی ترین صاحبها رو به جان
میکشه چون بهش اینجور القا کردن که همه جای دنیا و برای همه اسبها اگه از
این بدتر نباشه بهتر نیست موقعی که به ناگاه شاهد دویدن یکی از هم نوعانش که یک اسب
وحشیه زیبا و تیز رو در صحرا های وسیع در حالیکه آزاد و آزاد و آزاد و رها و سرکش و
مغرور و مهمتر از همه بی صاحب و تنهاست .... رو درک نکرده باشه
کی میدونه ما چیییییی کشیدیم ؟؟؟؟؟؟؟ هر کی فکر میکنه که میدونه بیاد حاضرم
باهاش مباحثه کنم !!!!
کی میدونه چه بلایی سر ایمان نسل ما اومد ؟؟؟؟؟
چه سخت بود فضا حتی برای نفس کشیدن .... حتی برای نفس کشیدن هاااااا
و ما چه نجیبانه و چه احمقانه چونان خری که همه عمر انگار سرنوشت محتومش
حمالیه آن رنج غریب رو تو اون شهر خراب شده و تفته حتی در تابستانهای استخوان
سوزش در سکوت روی سر خودمون تحمل میکردیم با اینکه نمیخواستیم
من بچه بودم هنوز یعنی خییییییلی بچه بودم هنوز که با اجبار افراط گونه مخصوص
مدارس اون دوران مجبورم کردن به پوشیدن چادر و من بعد از این همه سال هنوز
سرخوردگیه اون اجبار رو به یاد دارم که چه تلخ بود ....توضیح مدیر مدرسمون هم این بود
که شما مثل طلا میمونید که برای محافظت شدن باید برین تو لفافه و گرنه " کاه " اگه
بخواین بخرین که میرین بیابون پشت کامیون بار میزنین هیچ احتیاجی هم به محافظت
نداره ...... و من همه اون سالهای بچگی آرزو میکردم کاش کاه بودم
من نمیخواستم طلا باشم و هیچ ضرورتی نمیدیدم که طلا باشم
اما همیشه برای ما همین مثال رو همشون با اندکی تفاوت میزدن و من هنوز که هنوزه
از خودم میپرسم چرا تحمل کردم ؟ و اگه نمیکردم؟ و اصلا میشد ؟و میخواستم ؟
چرا ؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا ؟؟؟ اندکی عصیان برای بعضی برهه های زندگی آدم خوب
چیزه چون آدم بهتر میتونه نفس بکشه حتی وقتی هوا مسمومه
" آدم ده سال مثل شیر زندگی کنه بهتر از اینکه صد سال مثل
خر "
